شير على خان لودى
29
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
غارى نشسته و مصحفى و قلمدواتى و مصلّى و عصايى پيش نهاده ، اتابك دست شيخ را بوسه داد و اعتقاد تمام به هم رسانيد . شيخ نيز همّتى به دو حواله كرد . از آن باز ، همواره به ديدن شيخ مىرفت و صحبت مىداشت . گويند كه چون شيخ قصّهء خسرو [ و ] شيرين به التماس قزل ارسلان نظم كرد ، صلهء آن كتاب چهارده قريهء مزروع نذر خادمان شيخ نمود . من أنفاسه المتبرّكة : جهان تيرهست و ره مشكل جنيبت را عنان دركش * زمانى رخت هستى را به خلوتگاه جان دركش كلاغانِ طبيعت را ز باغِ انس بيرون كن * همايانِ سعادت را به دام امتحان دركش چو خاص الخاصِ جان گشتى ز صورت پاى بيرون نه * هزاران شربتِ معنى به يكدم رايگان دركش گرانجانى مكن هرگز كه در جام سبكروحان * چو ساقى گرمرو گردد سبك رطلِ گران دركش چو مستِ همّتش گشتى فلك را خيمه برهم زن * ستونِ عرش در جنبان طنابِ كهكشان دركش طريقش بىقدم مىرو جمالش بىنظر مىبين * حديثش بىزبان مىگو شرابش بىدهان دركش نظامى اين چه اسرار است كز خاطر برون دادى * كسى رمزت نمىداند زبان دركش زبان دركش ظهير الدّين طاهر بن محمّد الفاريابى - به غايت فاضل و مستعد بود . اكثرى از قدما برآنند كه شعر او پاكيزهتر از سخن انوريست ، و بعضى اين معنى را قبول نكردهاند . اصلش از فارياب است ، در عهد اتابك قزل ارسلان 33 به طريق سياحت به اصفهان رفت و در آن هنگام صدر الدّين عبد اللّطيف خجندى قاضى القضاة و مشار اليه آن ديار بود . روزى ظهير به سلام خواجه صدر الدّين رفت ، ديد كه صدر خواجه مسكن علما و فضلاست ، سلام كرد و غريبوار به گوشهاى بنشست ، التفاتى چنان كه مىخواست نديد ، اين قطعه را بداهة بگفت و به دست خواجه داد و از مجلس برخاست ، خواجه بعد از مطالعهء آن چندانكه مراعات و مردمى كرد ، در اصفهان اقامت ننموده ، به آذربايجان رفت و چندى در ركاب مظفّر الدّين اتابك ايلدگز بوده ، فى شهور ثمان و تسعين و خمسمائة [ 598 ] داعى حق را لبّيك اجابت گفت . و آن قطعه اين است ، نظم :